خواجه محمد پارساى بخارائى ( پارسا )

18

قدسيه ( كلمات بهاء الدين نقشبند )

گفت : فدا تا چه غايت باشد ؟ گفتم : تا غايتى كه اگر درويش را گويند ترا مىبايد مردن ، فى الحال ميرد . و درين زمان گفتن صفتى در من پديد آمد كه روى به محمد زاهد كردم و گفتم : « بمير » . در حال محمد زاهد بيفتاد و روح از بدن وى به كلى مفارقت كرد . و مدتى برين صفت بگذشت . تن او بعد مفارقت روح بيفتاده بود ، و پشت بر زمين و روى در آسمان و پاى سوى قبله از چاشت تا نيمروز . و آن روز به‌غايت هوا گرم بود و آفتاب در برج ميزان بود . از آن صفت قوى مضطرب شدم و نيك متحير گشتم . در نزديك آنجا سايه‌اى بود ، زمانى در آن سايه در آن حيرت نشستم . و باز از آنجا نزد وى آمدم . و در وى نگاه كردم ، رنگ روى او از تأثير گرمى هوا به سياهى مىزد . حيرت من زيادت شد . ناگاه در آن حيرت الهامى به دل من رسيد كه بگوى : محمد ! زنده شو . سه بار اين كلمه را گفتم . اثر حيات درو ظاهر شدن گرفت ، و در اعضاى وى حركتى پيدا آمد ، و در همان ساعت زنده شد ، و به حال اصلى باز آمد . و به خدمت امير سيد كلال رفتم و اين قصه را با ايشان عرض مىكردم . چون در اثناى قصه گفتم كه روح از بدن او مفارقت كرد ، و من متحير شدم ؛ امير فرمودند : اى فرزند چرا در آن حالت حيرت نگفتى زنده شو ؟ ! گفتم : الهامى رسيد تا چنين گفتم ، و او به حال خود آمد . *